خاطرات کودک من
خاطرات کودک من
محمد جان...
در ثانیههای بودنت میمانم. در فصل شکست خوردنت میمانم
یک سال نه ده سال چه فرقی دارد. تا لحظه دل سپردنت میمانم و دوستت دارم . . .
.
.
.
سالگرد ازدواجمان مبارک

یک سال و هفت ماهگی طاهای عزیزم...........ساعت ۲ نیمه شب در حال روشن و خاموش کردن چراغ خواب.
![]()
طاهای عزیز تر جان مامان:
مهر ماه ۸۹ .یک سال و نیمه شدی.و الان توی یک سال و ۷ ماهگی هستی.نمیتونم حسی که این روزها بهت دارم رو درست بگم.اما با بزرگتر شدنت دوست داشتن من بیشتر و بیشتر میشه.
روزهای اوج شیطنت و کنجکاوی توئه.و اوج شیرین کاری ها.خیلی چیز ها یاد گرفتی.
۱.وقتی میری سرغ گل ها (که اون ها رو بکشی)اگه زود برسم و بهت بگم که :نازی کن..گلا رو نازی کن.
اونا رو نازی میکنی و بعدش هم من بهت میگم گلا نازی هستن (یعنی باید نازی کنیم و اونا رو نکنیم)
نباید اونا رو بکشی.توام بهم یه نگاه متعجبانه میکنی و دوباره نازی میکنی و ول کن معامله نیستی.
۲.دلستر رو خیلی دوس داری و اگه ببینیش دیگه غذاتو نمیخوری.
۳.به گربه ها علاقه داری...وقتی میبینی میگی :هاپ... هاپ
۴.کلا ۲ تا کلمه ی با معنی میگی :آب و هاپ ....................آب یعنی آب و دلستر و هر جور نوشیدنی 
هاپ هم یعنی گربه و سگ و عروسک های کارتونی و گل
و نی نی ها و......![]()
۵.بچه ها رو دوس داری.هر جائی که باشیم وقتی یه بچه رو میبینی ذوق میکنی و یه صدای قشنگ از خودت در میاری.![]()
۶.از دیروز هم دست به سینه نشستن رو یاد گرفتی.
۷.توپ رو خیلی خیلی دوس داری.یه شوت هائی میکنی که من و پدر رو امیدوار کردی که فوتبالیست خوبی بشی.(این قسمت کاملا به بابا محمدت رفته) قربون شوت هات بشم.
۸.وقتی میگم چشمات کو؟دست میزنی به چشمات.
وقتی میگم گوش هات کو؟دست میزنی به گوششات.
وقتی میگم لبات کو؟دست به لبات میزنی.
وقتی میگم مژه هات کو؟دست به چشات میزنی..البته میدونی مژه کجاس اما دستای کوچولوی هنوز نمیتون دقیقا مژه ها رو بگیرن.
۹.علاقه ات به ماشین لباسشوئی هم چنان پایداره
.یه بار اصرار داشتی که ماشین لباسشوئی خودت رو روشن کنم.رفتی چد تا از شلوار هاتو اوردی انداختی توش.
بهت گفتم :مامان پودر نداریم...تموم شده.........(من به خیال خودم گولت زدم)یه دفعه دیدم با عجله رفتی سمت وسایل بهداشتیت و بدو بدو امدی ....با خودت پودر تنت رو اورده بودی که بریزیم توش ....وقتی این کارتو دیده بودم کلی ذوق کردم و بوسیدمت توام هی خودت رو لوس میکردی.
اینم عکسش.
۱۰.خیلی هم لوسی...همش دوس داری نازت کنم.بلوزت رو بالا میزنی که مامان خانم دست به تنم بکش.بعدشم زود اشاره به دستات میکنی که استین هاتو بالا بزنم و بازوت رو نازی کنم.
عزیز دل مامان..بچگی هات رو دوس دارم احساس میکنم دارم باهات بزرگ میشم دستای کوچولوت رو دوس دارم.پاهای نازتو دوس دارم.شیرینی های تو باعث میشه کمی نگرانی ها رو فراموش کنیم.
![]()

خیلی زود میام و برات مینویسم.
کنار طاها که خوابیده نشستم..دارم ریخت و پاش های این وروجک رو جمع میکنم.خیلی خسته ام.سرم رو میذارم روی بالشتش.تا چشمام رو میبندم گرمی نفسش رو با همه ی وجودم حس میکنم که به طرف صورتم میاد.و یه صدائی میشنوم......صدای به هم زدن لب های کوچولوش که فکر میکنه هنوز پستونکش توی دهنشه ....
توی دلم خدا رو شکر میکنم.اول به خاطر همسر خوبم.و بعد به خاطر پسر عزیزم که زندگیمون رو صد برابر گرم کرده.با اینکه ارنیا بیشتر از هم سن و سالاش جنب و جوش داره و ادم رو خسته میکنه اما خیلی شیرینه.خیلی.
خیلی وقتا میام دعواش کنم اما تا به صورتش نگاه میکنم خنده ام میگیره.خنده ای نه از سر عصبانیت و ناراحتی خندها ی پر از عشق .اون موقع هست که با همه ی وجودم دلم میخواد صورت کوچولوش رو محکم ببوسم
.اما سریع یادم میاد که از بوسیدن دل خوشی نداره و صورتش رو عقب میکشه.
پ ن :برای همه دعا کنیم..برای همه ی اون هائی که دلشون میخواد صدای خنده و گریه ی بچه ای توی خونشون بپیچه و برای اون هائی که فرزندانی دارن که بیمارن که تعدادشون هم کم نیست....
...
کاش می دانستی
زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست.
زندگی جنبش و جاری شدن است
از تماشاگه راز
تا به جایی که خدا می داند
لیک با تابش مهر، چیزهاییست
که در جلوه رویاییشان
وسعت آینه مفهوم تبسم دارد
برات بهترین ها رو آرزو میکنم.
پسر عزیزم طاهای خوشگلم....
خیلی وقته که میخوام بیام اپ کنم اما نمیدونم چرا اپ کردن وبلاگت اینقدر برام سخت شده.الان که داشتم وب گردی میکردم گفتم بیام بداهه برات بنویسم.گلم شما الان دقیقا یک سال و دو ماهته.این روزا یعنی چند روزه که خودت بدون هیچ کمکی از روی زمین بلند میشی و دیگه مگه میشه تو رو نشوند؟
همش میخوای بری توی اشپزخونه و از صحت و سلامت ماشین لباسشوئی
مطمئن بشی.نمیدونی چقدر این کارهات شیرینه.![]()
با دستای کوچولوت همش به چیزا اشاره میکنی و با خودت حرف میزنی و منو سرشار از ذوق زندگی میکنی.![]()
به خوردن البته نه خوردن غذا که خوردن هله هوله علاقه داری
.مگه میشه کاکائو رو ازت گرفت؟
به تلفن علاقه داری به خصوص اون دکمه ی نارنجیش .میای یه بار میزنی روش و برمیگردی یه نگاه به ما میکنی و میخندی و دوباره میزنی که قطع بشه دوباره میخندی.
دالی موشه رو خیلی دوس داری.جدیدا اگه پتو پیشت باشه میگیری جلوی صورتت بعد از چند ثانیه میاری پائین تا من بخندم.
به پریز برق که خیلی خطرناکه
و جارو برقی
و اتو هم ارادت داری...
گلم یه چیز خیلی خنده دار به پدر حسودی میکنی.من و پدر:
و تو:![]()
راستی رانندگی هم میکنی.....البته با پدر.
فعلا اخبار جدید اینا بودن.
پسرم خداوند پشت و پناهت![]()
پ ن:محمد جان من و آقای کوچک خیلی دوست داریم.![]()
به آفتاب تا بتابد!
تو را می سپارم به دل تا نپوسد!
به چشمه تا بجوشد!
تو را می سپارم به عشق تا بخندد!
به سبزه تا بروید!
تو را می سپارم به باران تا ببارد!
تو را می سپارم:
به نسیم....
به تبسم....
تو را می سپارم به چشمم تا ببیند
به قلبم تا نمیرد...


تولد تولد تولدت مبارک....................
بیا شمعتو(یه دونه شمع) فوت کن که صد سال زنده باشی...............
پسر گلم.تولد یک سالگیت رو بهت تبریک میگم.ایشالا تولد ۱۲۰ سالگیت ..........
یک سال گذشت با همه ی سختی ها
و صد البته شیرینی هاش.سال گذشته یه همچین روزی من استرس فردا رو داشتم.خیلی از فردا میترسیدم اما تو اومدی و به زندگی ما رنگ و بوی دیگه ای دادی.
این روزها ما با تو میخندیم و با تو شاد شادیم.از همیشه شادتر
.تو با کارهایی که میکنی لبخند رو به لب های ما میاری.این روزا تو حرف میزنی البته با خودت و ما متوجه نمیشیم که تو چی میگی.
دستت رو به مبل یا به صندلی میگیری و بلند میشی.غذای ما رو بیشتر از غذای خودت دوس داری وقتی که بهت میدم میگی :هوم!!!یعنی دوس دارم.
بیرون رو خیلی دوس داری.و همش میگی هوم.کنترل تلویزیون و موبایل رو هم دوس داری.....
معنی جیز رو خوب درک میکنی اما خودت رو به نشنیدن میزنی.
لی لی لی حوضک رو خیلی دوس داری.بعضی وقتا هم میری پشت مبل تا بیایم و باهات دالی موشه کنیم.
پسرم تو به زندگی ما معنی و مفهوم دادی.
از خدا میخوام که تو رو به ما ببخشه.و همیشه سلامت باشی...................
پ ن:از همه ی دوستام تشکر میکنم که با وجودی که اپ نکرده بودم اما همگی حال ما رو پرسیدن.قول میدم ازین به بعد هفته ای یک مرتبه اپ کنم.


وقتی که بغلت میکنم
وقتی اون سر کوچولوتو روی شونه ام می ذاری
وقتی که با دستای کوچیکت محکم بازومو نگه می داری که نیفتی
وقتی با نگاهت دنبالم می کنی
اون وقته که بهترین حس دنیا رو تجربه می کنم :
حس زیبای مادری
پ ن :خدایا این حس رو به همه ببخش!
نگاهت را قاب میگیرم در پس آن بخند که به من شور و زندگی میبخشد امروز روز توست تولدت مبارک.
محمد عزیزم تولدت رو تبریک میگم.
راستش یادم افتاد که سال گذشته با وجود اینکه خیلی دوست داشتم روز تولد رو کنار هم باشیم تو ماموریت بودی و من خیلی ناراحت بودم و دلم گرفته بود.سال پیش منتظر این کوچولو بودیم و امسال این کوچولو ۸ ماهشه.
خدایا شکرت.
محمد جونم.از ته قلبم دلم میخواد همیشه بخندی و شاد باشی و هیچی ناراحتت نکنه.
آرزوم واست همینه.
باید منو ببخشی که امسال مثل هر سال تدارک ندیدم اما از هر سال بیشتر دوست دارشتم.
۲۸ سالگی سرشار از شادی واست آرزو میکنم.
پ ن:خدای مهربونم شکرت که همسر مهربونی بهم دادی.
سلام..سلام..سلام
همگی ببخشید میدونم که این بار خیلی خیلی دیر آپ کردم.دلایل زیادی وجود داشت.اومدن به خونه ی خودمون و عوض کردن سیستم و رفتن من به شیراز و هزارن کار جور و واجور دیگه که خدا رو شکر همگی یکی یکی انجام شدندو الان چندین روز هست که کاری واسه انجام دادن نمونده.
براتون از ارنیا بگم
۸/۸/۸۸ روز تولد امام رضا ۲ تا دندونش در اومد.آخی اگه بدونین چقدر سختی کشیده!الانم نوبت دندونای بالاشه.خیلی هم شیطون شده یک لحظه آروم و قرار نداره همش میخواد به همه چیز دست بزنه.راستی به سوپش هم میگه پوف.....اصلا هم قصد نشستن نداره یه کم تنبله ...این فیلمه بود دلنوازان رو میگم عاشق آهنگ آخرش بود.محمد رفته واسش رایت کرده.خب اینم یه کم از خبرای جدید.میدونم کم بود اما قول میدم ازین به بعد زود تر آپ کنم. اینم عکس این ورجک ما:
پ ن ۱:محمد من از شادی هم شاد ترم! ازت ممنونم!
پ ن ۲:ری رای عزیزم روزی نیست که بهت فکر نکنم و برات دعا نکنم.آرزومند روزهای شاد و قشنگت هستم.

ernia

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونم که عکس ارنیا رو خیلی دیر گذاشتم.اما باور کنین که تقصیر من نبود.حجم عکس ها خیلی زیاد بود و من نمیتونستم حجم رو کم کنم از همتون به خاطر محبت هایی که دارین ممنونم.اینم همون کوچولویی هست که همگی تون از اول بارداریم همراهیش کردین و توی همه ی اتفاق ها همراهش بودین..الان دقیقا ۵ ماه و ۲۰ روزشه.
محمد!.به خاطر کادوی بزرگ امروزت ممنونم.خیلی خوشحالم کردی.مرسی.......بازم مرسی.همین هفته هم شیرینیشو میدم...
اول از همه برای ری رای عزیزم ارزوی سلامتی دارم و ....(که خودش میدونه.)
با اینکه خاله مریم (دوبس دوبس)یه کم بی معرفت شدی اما من همیشه به یادتم.بچه جون دیگه بشین درس بخون.
برای هلیا که اولین دوست وبلاگیم بوده همیشه دعا میکنم .امیدوارم به اون چیزی که میخوای برسی.ادرس اون وبلاگ باز شد.واقعا ناراحت شدم.خیلی دعا میکنم.
مریم(مسافر) جان زیارت قبول.ممنون که توی بهترین مکان ها به یاد ما بودی.زود بیا از خاطره های مدرسه بگو که خیلی بهت میخندم.
سین لام الف میم صدف عزیز معلومه کجایی؟این وبلاگ بیچاره داره خاک میخوره.بیا زود تر.اینم عکس ارنیا .....دیگه چی میخوای؟
فرزانه جان من از وبلاگ تو خیلی چیزا یاد گرفتم. امیدوارم زندگی زیبایی داشته باشی.همیشه به یادتم.زود زود اپ کن.
شیما خانم...میدونم که الان نیستی.اما غذاهات خیلی خوشمزه هست.ادرس وبت رو به همه میدم.چند تا سوال دارم که جواباشو خودت مدونی...درباره ی کیک.
مینا جان با اینکه ندیدمت اما حس میکنم خیلی به هم نزدیکیم و از خیلی وقته پیش با هم دوستیم.دلیلش اینه که یک سالی هست میام وبت.دلم میخواد چند ماه دیگه بهترین خبر زندگیت رو بهم بدی.من خیلی دلم روشنه.
غزل عزیز سر فرصت میخوام یه کم خصوصی واست بذارم.هر وقت دلم میگیره میام توی وب تو که احساسات رو به خوبی منتقل میکنی.مرسی از لطفت
و در اخر مرجان خانم...اخر از همه اسمت رو گفتم که شاکی بشی و بلکه اینجوری رگ غیرت همشهری بودنت گل کنه و شاید زنگ بزنی.(شوخی کردم).نمیدونم کی ما میخوایم شما رو زیارت کنیم؟
و یه مدتی هست که وبلاگ دوست خوبم ماندانا حذف شده.نمیدونم میاد اینجا یا نه اما دلم میخواد یه خبری ازش دستم بیاد...اگه کسی ازش خبری داره به منم بگه.
از همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست
مهم از چه گذشتن و به چه رسیدن است.
شیرینم اول از همه باید مامان رو ببخشی که نتونسته بیاد وبلاگت رو آپ کنه و از کارهای جدیدت بنویسه.خیلی گرفتار بودم نه اینکه پای کامپیوتر نیام نه!میومدم اما آپ کردن نیاز به یه وقت کلی داره که من نداشتم.
تو وارد ۶ ماهگی شدی و این روزا تو از همیشه شیرین تر و با نمک تری.با خودت حرف میزنی میخندی و خیلی زود گریه میکنی
و زود هم میشه گولت زد.و همش دوست داری غلت بزنی و بعد یه مدت کوتاه خسته میشی و گریه رو شروع میکنی که مامان خانم بیا این وریم کن....
راستش باید اعتراف کنم که وقتی توی دلم بودی هم خیلی خیلی دوستت داشتم اما الان و روز به روز سهم من از عشق تو داره چندین برابر میشه.فقط آرزوی سلامتیت رو دارم.خیلی عاشقتم و خدا خودش میدونه که هر روز چقدر شکرش رو میگم.(خدا جون بازم شکرت)میخوام سعی کنم در آینده مادر خوبی برات باشم و از خدا هم میخوام که کمکم کنه.
پسرم دیشب شب قدر بود من برات خیلی دعا کردم برای سلامتی و صالح بودنت.میخوام که پسر خوبی باشی پسری که همیشه اول رضای خدا رو به یاد داشته باشه.دلم میخواد بهت افتخار کنم.اگه قبل از هر کاری خدا توی یادت باشه هیچ وقت خطا نمیکنی.خدا رو هیچوقت فراموش نکن که اون مهربان ترین مهربان هاست.
راستی پسرم وبلاگت ۳۰ مرداد یکساله شده.دلم میخواد زود بزرگ شی خودت بیای اینجا بنویسی.
پ ن:از همه ی دوستای خوبم عذر میخوام که اینقدر دیر آپیدم.راستش میخواستم با عکس ارنیا بیام که به خاطر حجم زیادش نتونستم توی وب بذارمش.سعی میکنم زود عکسش رو نشونتون بدم.
اگر بودن بود زیبا همیشه با تو باید بود
وگرنه بی تو بودن زندگی را هیچ زیبا نیست
تو عشق منی و من حاضرم به خاطر تو جونم رو بدم تا تو هیچ مشکلی نداشته باشی....من از خدا میخوام تا قدرتی بهم بده که بتونم همه کار برات بکنم.به خدا من خیلی دوست دارم تمام روزای سخت اما شیرینی که توی وجودم بودی رو به عشق اینکه بتونم همه کار واست بکنم گذروندم.من خیلی دوست دارم...فقط دارم خدا رو شکر میکنم که تو سلامتی و هیچ مشکلی نداری...خیلی شیرین شدی...من و بابا دوست داریم بخوریمت.همش انگشت اشاره ی دو تا دستت توی دهنته.تازگی ها با خودت حرف میزنی....من و بابا خیلی دوست داریم و هر دومون سلامتی و خنده هاتو میخواهیم.همیشه بخند.همیشه!
پ ن :از همه ی دوستام عذر میخوام که نتونستم بهشون سر بزنم چون کمتر میام نت اگه هم اس ام اس دادن بازم باید ببخشن چون اینجا هنوز قطعه.من همیشه به یاد تک تکتون هستم.
پ ن :محمد منو به خاطر بی عرضه گی هام ببخش .همین!
تو بلوری گل نازی گل ناز
خنده کن کودک من!
بنشین مثل پروانه ی شاد بر گل دامن من
کودکم! از تو جانم به تن است جایت آغوش من است!!!!!! دولت
پسر عزیزم...یکی یه دونه مامان و بابا!راستش خیلی وقته که نتونستم بیام نت و واست بنویسم.الانم تو پیش مامانی هستی....اینقدر شیرین کاریات زیاده که نمیدونم چه جوری و از کجا بگم...اما امان از وقتی که گریه میکنی و این دل من حسابی کباب میشه .نیدونی که توی اون لحظه ها دوس دارم بمیرم و تو گریه نکنی عزیزم.گل پسر امسال من مامان شدم خودم هم باورم نمیشه.یه حس غریبه و در عین حال لذت بخش.امسال بابایی منو واقعا سورپرایز کرد و برام یه گوشی ان ۸۵ خرید....واقعا بابایی ازت ممنونم.من که نمیتونم جبران کنم.
اومدن تو به زندگی ما برکت و شادی داده.همیشه برای کسایی که این نعمت رو ندارن دعا میکنم.که صدای گریه بچه ای توی خونشون باشه.ما قدر تو رو خوب میدونیم چون تو یه هدیه هستی از طرف خدا.کوچولوی من.فقط از خدا سلامتیتو میخوام.همیشه بخند.که شادی تو شادی ماست.
پ ن ۱:از همه ی دوستای خوبم معذرت میخوام که کمتر میام نت و بهشون سر میزنم.آخه این وروجک وقتی واسه این کارا نمیذاره....اما قول میدم که تندتر بیام.الان هم میخواستم عکس نی نی رو بذارم که تاینی پیکچر فیلتر شده.از سایت های دیگه هم عکس خیلی بزرگ میادش...هر کدوم که میدونین چه جوریه میشه واسم بگه...دفعه قبل که صدف گفت....
پ ن ۲:محمد عزیزم به خاطر همه چی مرسی.خودت میدونی که چیا رو میگم.من فقط سلامتیتو از خدا میخوام...دیگه ازین حرفا نزنیا که منو نگران کردی.من همیشه برات دعا میکنم که سلامت و آروم باشی.
ارنیای عزیزم من و تو الان ۴۴ روزه که پیش مامانی هستیم و قراره که آخر این ماه بابایی بیاد دنبالمون تا بیایم خونه خودمون و ۳ تایی پیش هم باشیم.البته بیشتر وقتا بابا اومده پیشمون.راستی هفته ی پیش بابا منو خیلی خوشحال کرد چون واسم بلیط گرفته بود که بریم مشهد.ما سه شنبه رفتیم و چهار شنبه برگشتیم.خیلی خوب بود و خوش گذشت.آخه من از تیر سال گذشته نتونسته بودم جایی برم به خاطر تو وروجک.(مرسی بابایی)
عزیزدلم.دیروز رفتیم دکتر آخه تو خیلی دل درد داری و این منو و بابا رو ناراحت کرده وقتی که بغض میکنی و لباتو جمع میکنی تا گریه کنی خیلی ناراحت میشم.اما هیچ کاری ازم برنمیاد.بعضی شب ها تا صبح بیداری و گریه میکنی دکتر گفته این دل درد طبیعیه جای نگرانی نداره فقط تا ۶ ماهگی ادامه داره خدا کنه این چند ماه هم زود بگذره و تو هیچ مشکلی نداشته باشی و آروم باشی.
ما فقط سلامتیت رو از خدا میخواهیم.
پسر گلم الهي من بميرم و تو اصلا هيچ دردي نكشي.امروز صبح با ماماني رفتيم كه تو رو ختنه كنيم.دكتر كه اومد اجازه نداد كه من اون نزديكيا باشم بهم گفت برم اگه كاري دارم انجام بدم من همش توي دلم واست دعا ميكردم و سعي كردم اصلا گريه نكنم اما الان كه اومديم خونه كلي گريه كردم.بعد ۲۰ دقيقه دكتر از اتاق عمل اومد بيرون و تو هم اومدي كه خيلي گريه ميكردي خيلي ناراحت بودم كه هيچ كاري ازم بر نمياد توي بغلم گرفتمت و نوازشت كردم تا آروم بشي كم كم تو آروم شدي و خوابيدي و ما زود آورديمت خونه.الان هم خوابي...مادر واست بميره.گريه هات دل منو كباب ميكنه.فقط دارم دعا ميكنم كه درد رو خيلي حس نكني و حالا حالاهم بيدار نشي البته خيالم راحته كه توي يه ماهگي اينكار انجام شد هم زودترخوب ميشي هم اصلا يادت نميمونه.فقط اين دل من ريش ميشه.خلاصه پسرم مباركت باشه!!!!
راستي فيلم تولدت هم آماده شد يه دفعه نگاه كردم خيلي قشنگ بود.اميدوارم كه خوشت بياد.خيلي دوست دارم...
سلام به همه ی دوستای خوبم.بعد از ۱۹ روز بالاخره اومدم به وب پسرم. زیاد حالم خوب نیست مجبورم تعریفام رو بذارم واسه بعد که بهتر شدم.دیگه دلم طاقت نیورد گفتم بیام یه سری به همه بزنم.خب پسر منم به دنیا اومد با همه ی سختی هایی که توی این مدت کشیدم اما آخر انتظارخیلی شیرین بود.الان خوابه منم از فرصت استفاده کردم اومدم نت.دیگه نه شب دارم نه روز تازه الان پیش مامانم هستم و هیچ کاری انجام نمیدم و فقط نگاه میکنم تا یاد بگیرم.خیلی سخته چون اکثر شب ها تا خود صبح بیداره و با خودش غر میزنه و بدنش رو کش و قوس میده.بچه ام داره خستگی راه رو از تنش در میکنه.بچه داری سخته.اما از یه جایی باید شروع کرد.مثلا اگه گریه کنه من دست و پام رو گم میکنم و نمیدونم باید چیکار کنم.
راستی اسمش رو گذاشتیم ارنیا....قشنگه نه؟قابل توجه اونایی که به صدرا عادت کردن!جریان گذاشتن اسمش هم یه کتاب میشه اگه بخوام بگم...ایشالا سر فرصت...
سعی میکنم زود زود بیام و همه چیز رو تعریف کنم.فعلا بای!
با اجازه آجی جونم اومدم دیر کردمو جبرام کنم
شمام حالشو ببرین
دوتا عسک نینیرو میزارم واستون فقط برین حال کنین


بچه ها میخوام برم تو فریزر خودمو فریز کنمممممممممممممممممممممم 
تاااااااااااااااا نینیمون بزرگ شهههههههههههههههههههه
عاشقش شدممممممممممممممممممممممممممممممممممم ناجور
آجی قول داده بیاد خواستگاریمممممممممممممم
تا عکسهای بعدی فعلا بابای![]()
چطول مطولین!!![]()
میبینم که همه منتظرین تا من بیام عسک نینی جونمو واستون بزارم![]()
فک کردین به این راحتی ها عسک نی نیمون رو لو میدم !! نوچچچچچچچچچچچچچچچچچچ![]()
![]()
باید پول ودین پول زور ودین ![]()
![]()
اینجوری که نمیشه راه نداره ه ه ه ه ه ه
.
خوب خوب خودتون رو نتوشین ![]()
حالا که آجیم خیلی هواتون رو داره به منم سپرده اذیتتون نتونم عسک نینیرو واستون میزارم برین حالشو ببرین
دیدینشششششششششششششششششششششششششششش![]()
الهی من فداش بشممممممممممممممممممممممممممممممممممم
خدا جونم مرسی
.مرسی به خاطر این فرشته کوچولو که پاهای نازشو صحیح و سالم گذاشت روی زمین
شکرت به خاطره همه چیییییییییییییییییییییییییییییی![]()
خیلی دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
برو بچ میخوام آمار نینیمون رو بهتون بدممممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
اول بگین بترکه چشمممممممممممممممممممممممممممممممم حسود![]()
۱/ قد: ۴۹ سانت بچمون رشیددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
۲/وزن:۴۷۰/۳ قربونش برم توپولوی خالهههههههههههههههههههههههههههههههه
۳/رنگ چشم: هنوز باز نکردههههههههههههههههههههههههههه الهی فداش شم
خدا جونم شکرت![]()
![]()
![]()
دوستان ببخشین که دیر اومدم کامم خر ابه خوووووووووووووووووووووووووووو
تو سر اغاز هر چیزی و من چشم به راه پایانم
چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس!
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن
و چه اندازه شیرین است فردا
روز میلاد...
روز تو...
روزی که تو آغاز میشوی!!!

خب ۹ ماه گذشت و تو فردا میپری توی بغلمون و تنها آرزوی من و پدر رو بر آورده میکنی
.... این مدت گذشت با همه ی سختی هاش!و البته شیرینی هاش...تو کوچولوی من ۹ ماه توی وجودم بودی و امروز آخرین روزیه که من و تو با هم هستیم
.راستش با همه ی سختی هایی که کشیدم دلم واسه این روزای با هم بودن تنگ میشه.روزای شیرینی بود.خب یه وقتایی صبرم تموم میشد مثل امروز که همش گریه میکردم اما بقیه روزا رو با وجود مشکلاتی که داشتم سعی میکردم آروم بگذره و به روی ماه تو فکر میکردم و همه ی سختی ها از یادم میرفت...این ۹ ماه واسه من پر از اضطراب بود.و من فقط و فقط سلامتیت رو با همه وجودم از خدا میخواستم هر لحظه و هر جا...
دیگه همه ی کارهام رو انجام دادم.بازم از خدا فقط و فقط سلامتیت رو میخوام.این تنها خواسته ی من از خداست.از خدا میخوام فردا تو رو صحیح و سالم به من بده.که من و پدرت غیر ازین خواسته ای نداریم.امیدوارم بتونیم مادر و پدر خوبی واست باشیم و تو رو اون طور که شایسته هست تربیت کنیم.تو هم باید پسر خوبی باشی...نمی دونی که چقدر خوشحالم اما یه کم از عمل میترسم.اما خدا با ماست.
پ ن ۱:خدای من خدای مهربونم.به خاطر همه چی ازت ممنونم.مرسی که منو مادر کردی و محمد رو پدر.و این فرشته کوچولو رو بهمون بخشیدی.همیشه شکرت رو میگم.همیشه سپاسگزارتم.خدایا دل همه ی اونایی که منتظر فرزند هستن رو شاد کن.خدایا شادی ما دل هیچکس رو نشکنه.
پ ن ۲:محمد عزیزم همسر مهربونم.خدا رو به خاطر وجودت شکر میکنم.و از صمیم قلبم پدر شدنت رو تبریک میگم.پسر ما خیلی خوشبخته چون بهترین بابای دنیا رو داره اینو همیشه هم بهت گفتم.تو بهترین تکیه گاه واسه من و پسرمون هستی.از خدا سلامتیت رو میخوام.توی این مدت همیشه کمکم کردی و هوام رو داشتی ازت ممنونم.به خاطر همه چیز!
پ ن ۳:از همه دوستای خوبم که توی این مدت همرام بودین و واقعا دلگرمم کردین ممنونم.من زود زود دوباره میام. عکس نی نی رو مریم واستون میذاره!منو از دعا فراموش نکنین.فعلا خداحافظ!
وقتی چشم امیدت به خدا باشد هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که راست نباشد...هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که پیش نیاید...و هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که دیر نپاید..........
میگم نزدیک چون هفته ی دیگه این موقع تو اومدی توی بغل مامان و بابا.البته به امید خدای بزرگ.از دیروز بگم....خونه ی مامانی بودیم و خواب...بابا یه دفعه صدام زد که بلند شو که طاق باز خوابیدی.بیدار شدم و درست خوابیدم بعدش رفتیم کرج خونه ی خودمون...یه سر به عمو جونت زدیم .بعدش رفتیم آمپول هامون رو زدیم بعد هم رفتیم باغ اما شما از صبح تا ساعت ۱۱ شب فقط ۲ تا تکون کوچیک خوردی که خودم خیلی ناراحت بودم اما به بابا توی باغ چیزی نگفتم که خیالش ناراحت شه اما وقتی اومدیم خونه بهش گفتم که تو تکون نمیخوری.بابا هم نگران شد اما وقتی اومدم بخوابم حدودای ساعت ۱ شب شما تکون هاتو شروع کردی .نمی دونی چقدر خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم.و تو تا ساعت ۵ صبح نذاشتی من بخوابم من دیشب تا صبح با هر تکونت عشق میکردم و تا اوج آسمونا میرفتم.من هنوز هم نخابیدم اما تصمیم دارم این هفته ی آخر رو با اینکه سخته اما کمتر بخوابم.و هشیار باشم تا یه موقع این بند ناف....فقط سلامتیت رو میخوام.
عزیزم ۱۰ روز دیگه میخوای بیای
...وای که نمیدونی دارم واسه اومدنت لحظه شماری میکنم.اما این روزا حسابی یه فکری ذهنم رو به خودش مشغول کرده اینکه یعنی من میتونم از پس همه چیز بر بیام و مادر خوبی واست بشم؟
نمیدونم میتونم هم به بابا برسم هم به تو و هم به خودم؟
این باعث نگرانیم شده .توکل به خدا میکنم و خدا رو به خاطر همه چی شکر میگم.این روزای آخر طاقت فرسا شدن...درسته که امسال مسافرت نرفتیم اما اشکال نداره بعدا ۳ تایی همه جا میریم.مامان صدیق و عمو امیر رفتن شیراز و فقط مامانی هستش.روز اول و دوم عید به همه سر زدیم و دیروز و امروز هم رفتیم باغ خیلی خوش گذشت.بابا میگفت جای تو خالیه که بازی کنی.اما تو الان هم با مایی.
اول از همه سال نو رو بهت تبریک میگم پسرم.به امید خدای مهربون ۱۶ روز دیگه به دنیا میای
.و سال دیگه این موقع از راه رفتنت مینویسم.عزیزم ببخشید که نتونستم بیام نت و گزارش کاراها رو بدم واقعا گرفتار بودم و اصلا خونه نبودم.از هفته ی پیش که بابا جون رفت کرمانشاه من و مامانی با خاله مریم هم حسابی مشغول بودیم تا اتاقت رو آماده کنیم(فردا حتما میام نت و عکس اتاقت رو میذارم).بعدش هم که کبودی بدن من! و آزمایش ها بود که به لطف خدا چیزی نبود.اما باعث نگرانی شده بود.امیدوارم که این چند روز که شمارش معکوس واسه من شروع شده به خوبی و سلامتی بگذره و تو به موقع بیای.البته من فردا ساک بیمارستانم رو میبندم و با پدر روز ۳ فروردین یه سر به بیمارستان میزنیم.خب چیکار کنیم امسال مجبوریم که بمونیم خونه ۳ تایی سماقای سفره ی هفت سین رو بمکیم.
واقعا افسرده شدم نمیدونم چرا؟ دلم مسافرت میخواد.
پ ن :خدا جون به خاطر سال خوبی که داشتم ازت ممنونم.بازم بهم لطف کن و نگام کن مثل همیشه.من چشم به مهربونیات دارم.هیچ وقت ازت نا امید نمیشنم.بازم دستامونو بگیر و هیچ وقت تنهامون نذار.
پ ن:محمد جون.همسر عزیزم.یک سال تلاش کردی و زحمت کشیدی به خاطر من و زندگی خوبمون.ازت ممنونم.واقعا خسته نباشی گلم.روزای بد و خوب زیادی با هم داشتیم .بدی ها رو ببخش و فراموش کن.میدونم که خیلی وقتا درکت نکردم...خیلی وقتا تو شادم کردی اما من از لاک خودم در نمی یومدم...خیلی وقتا که تو ناراحت بودی من نتونستم تو رو شاد کنم...خیلی وقتا که از جای دیگه ناراحت بودی من همش فکر کردم که از من ناراحتی...خیلی وقتا که خسته بودی من خستگیو تو ی تنت گذاشتم...به خاطر اون لحظه ها منو ببخش.بازم میگم بدی هام رو به خاطر عشقمون فراموش کن.میدونی که خیلی دوست دارم.امیدوارم به آرزو هات برسی منم کمکت میکنم.تا همیشه!
پ ن :سال نو رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم.واسه همه آرزوی خوشبختی میکنم.
| Design By : Pars Skin |

