شیرینم اول از همه باید مامان رو ببخشی که نتونسته بیاد وبلاگت رو آپ کنه و از کارهای جدیدت بنویسه.خیلی گرفتار بودم نه اینکه پای کامپیوتر نیام نه!میومدم اما آپ کردن نیاز به یه وقت کلی داره که من نداشتم.
تو وارد ۶ ماهگی شدی و این روزا تو از همیشه شیرین تر و با نمک تری.با خودت حرف میزنی میخندی و خیلی زود گریه میکنی
و زود هم میشه گولت زد.و همش دوست داری غلت بزنی و بعد یه مدت کوتاه خسته میشی و گریه رو شروع میکنی که مامان خانم بیا این وریم کن....
راستش باید اعتراف کنم که وقتی توی دلم بودی هم خیلی خیلی دوستت داشتم اما الان و روز به روز سهم من از عشق تو داره چندین برابر میشه.فقط آرزوی سلامتیت رو دارم.خیلی عاشقتم و خدا خودش میدونه که هر روز چقدر شکرش رو میگم.(خدا جون بازم شکرت)میخوام سعی کنم در آینده مادر خوبی برات باشم و از خدا هم میخوام که کمکم کنه.
پسرم دیشب شب قدر بود من برات خیلی دعا کردم برای سلامتی و صالح بودنت.میخوام که پسر خوبی باشی پسری که همیشه اول رضای خدا رو به یاد داشته باشه.دلم میخواد بهت افتخار کنم.اگه قبل از هر کاری خدا توی یادت باشه هیچ وقت خطا نمیکنی.خدا رو هیچوقت فراموش نکن که اون مهربان ترین مهربان هاست.
راستی پسرم وبلاگت ۳۰ مرداد یکساله شده.دلم میخواد زود بزرگ شی خودت بیای اینجا بنویسی.
پ ن:از همه ی دوستای خوبم عذر میخوام که اینقدر دیر آپیدم.راستش میخواستم با عکس ارنیا بیام که به خاطر حجم زیادش نتونستم توی وب بذارمش.سعی میکنم زود عکسش رو نشونتون بدم.
اینجا وبلاگ پسر عزیزمه که 2 تا هم اسم داره. طاها و ارنیا.دلم میخواد تا اونجایی که عمر بهم اجازه میده واسش همه کار بکنم.اینجا هم میام براش از خاطره هاش میگم تا یه روز خودش بیاد و بنویسه و بخونه و بدونه که خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم.