پسر عزیزم طاهای خوشگلم....
خیلی وقته که میخوام بیام اپ کنم اما نمیدونم چرا اپ کردن وبلاگت اینقدر برام سخت شده.الان که داشتم وب گردی میکردم گفتم بیام بداهه برات بنویسم.گلم شما الان دقیقا یک سال و دو ماهته.این روزا یعنی چند روزه که خودت بدون هیچ کمکی از روی زمین بلند میشی و دیگه مگه میشه تو رو نشوند؟
همش میخوای بری توی اشپزخونه و از صحت و سلامت ماشین لباسشوئی
مطمئن بشی.نمیدونی چقدر این کارهات شیرینه.![]()
با دستای کوچولوت همش به چیزا اشاره میکنی و با خودت حرف میزنی و منو سرشار از ذوق زندگی میکنی.![]()
به خوردن البته نه خوردن غذا که خوردن هله هوله علاقه داری
.مگه میشه کاکائو رو ازت گرفت؟
به تلفن علاقه داری به خصوص اون دکمه ی نارنجیش .میای یه بار میزنی روش و برمیگردی یه نگاه به ما میکنی و میخندی و دوباره میزنی که قطع بشه دوباره میخندی.
دالی موشه رو خیلی دوس داری.جدیدا اگه پتو پیشت باشه میگیری جلوی صورتت بعد از چند ثانیه میاری پائین تا من بخندم.
به پریز برق که خیلی خطرناکه
و جارو برقی
و اتو هم ارادت داری...
گلم یه چیز خیلی خنده دار به پدر حسودی میکنی.من و پدر:
و تو:![]()
راستی رانندگی هم میکنی.....البته با پدر.
فعلا اخبار جدید اینا بودن.
پسرم خداوند پشت و پناهت![]()
پ ن:محمد جان من و آقای کوچک خیلی دوست داریم.![]()
اینجا وبلاگ پسر عزیزمه که 2 تا هم اسم داره. طاها و ارنیا.دلم میخواد تا اونجایی که عمر بهم اجازه میده واسش همه کار بکنم.اینجا هم میام براش از خاطره هاش میگم تا یه روز خودش بیاد و بنویسه و بخونه و بدونه که خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم.