کنار طاها که خوابیده نشستم..دارم ریخت و پاش های این  وروجک رو جمع میکنم.خیلی خسته ام.سرم رو میذارم روی بالشتش.تا چشمام رو میبندم گرمی نفسش رو با همه ی وجودم حس میکنم که به طرف صورتم میاد.و یه صدائی میشنوم......صدای به هم زدن لب های کوچولوش که فکر میکنه هنوز پستونکش توی دهنشه ....

توی دلم خدا رو شکر میکنم.اول به خاطر همسر خوبم.و بعد به خاطر پسر عزیزم که زندگیمون رو صد برابر گرم کرده.با اینکه ارنیا بیشتر از هم سن و سالاش جنب و جوش داره و ادم رو خسته میکنه اما خیلی شیرینه.خیلی.

خیلی وقتا میام دعواش کنم اما تا به صورتش نگاه میکنم خنده ام میگیره.خنده ای نه از سر عصبانیت و ناراحتی خندها ی پر از عشق .اون موقع هست که با همه ی وجودم دلم میخواد صورت کوچولوش رو محکم ببوسم.اما سریع یادم میاد که از بوسیدن دل خوشی نداره و صورتش رو عقب میکشه.

پ ن :برای همه دعا کنیم..برای همه ی اون هائی که دلشون میخواد صدای خنده و گریه ی بچه ای توی  خونشون بپیچه  و برای اون هائی که فرزندانی دارن که بیمارن که تعدادشون هم کم نیست....