ارامش وازه ی زباییست...خود کلمه اش هم به ادم نیرو میدهد.......
این روز ها روزهای سختی دارم....فکر نمیکردم مدرسه رفتن طاها تبدیل به یه پروسه ی اضطراب اور بشه و خاطره ای که برای هر بچه ای جزو تجربه های قشنگ زندگیشه تبدیل به زجر بشه....نمیدونم وقتی بزرگ شه چه خاطره ای براش مونده اما میدونم که من مثل همه ی مادرها بهترین ها رو برای پاره تنم میخواستم.
امروز روز سوم مدرسه هست...خیلی سخت گذشت.متاسفانه طاها توی مدرسه نمیمونه.در کلاس باید باز باشه و منو حتما ببینه.همش لای در وایمیسته.یک بار اومدم بیرون که اب بخورم از شدت ترس حالش به هم خورده بود....
خانم معلمشون گفت که شما یک دفع برو..گریه میکنه اما خوب میشه ..نگران نباش ما هستیم.شانسی که اوردم معلمشون خیلی خوبه و 28 سال سابقه درخشان داره و صد البته که خیلی خانم فهمیده ای هست.
خلاصه امروز مجبور به دعوا شدم.و صد البته که عذاب وجدان بعدش دست از سرم بر نمیداره. توی مدرسه بودم و با نگاه های نگرانممراقبش بودم.اما مطمینم که طاها فکر میکنه که مادر بد و بد اخلاقی داره.اما چه کنم....فشار از یک طرف و نبودن تجربه کافی باعث خیلی ازین مسایل شد....
بعد از مدرسه چون قول داده بودم اگه بمونه توی مدرسه واسش کشتی میخرم براش کشتی و 3 ببر رو خریدم.گفت که از فردا راحت ازت جدا میشم و میرم به مدرسه.(که نرفت و تا هفته ی جدید همینجوری بود که محمد بردش و ازون روز خوب شد)
مجبور شدم فیگور دانشگاه رفتن رو بگیرم.دلم میسوخت.میگفت من بدون مامانم نمیتونم.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این متن رو بعد ها اضافه کردم...الان طاها اینقدر مدرسه رو دوس داره که روزای تعطیل رو زیاد دوس نداره.کلی دوس پیدا کرده و راحت میره مدرسه
اینجا وبلاگ پسر عزیزمه که 2 تا هم اسم داره. طاها و ارنیا.دلم میخواد تا اونجایی که عمر بهم اجازه میده واسش همه کار بکنم.اینجا هم میام براش از خاطره هاش میگم تا یه روز خودش بیاد و بنویسه و بخونه و بدونه که خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم.